گوشي رو كه برداشتم بعد سلام و عليك گفت "ميترا اگه به جاي من بودي با يه دختر بچه حامله چي كار مي كردي "مبهوت بودنم رو كه ديد گفت " امروز يه دختر بچه اي اومد كه فقط ۱۵ سالش بود و ندونسته حامله شده بود "
دخترك از يه خونواده فوقالعاده سنتيه .بعد از يه آشنائي خيابوني ،بدون اين كه بدونه برا چي مي ره و ممكنه چه اتفاقي بيفته مي ره خونه طرف . خودش مي گفته بعد از اون اتفاقي كه افتاده فهميده اون مساله اي كه گاهي وقتا بچه ها در گوشي درباره اش حرف مي زنن اينه ...
سعي مي كنم بتونم آينده اي خوب براي اين دختر بچه ترسيم كنه ولي نمي شه . حتي اگه خونواده اش اون جور كه مي گه واقعا نكشنش . زندگي كه در پيش روشه كمتر از مرگ نيست . فشار عصبي فوقالعاده بالا ، خاطره اي بد از يه سكس بد ، حس مورد تهديد قرار گرفتن و مهمتر از همهع خانواده و جامعه اي كه اونو به عنوان يه فاحشه كوچولو مي بينه .
سقط جنين براش خطرناكه .همين جوريش هم سقط تو اين مملكت غير قانونيه و همين مساله باعث سقط هاي غير بهداشتي و مرگ ،نازايي و عفونت در تعداد زيادي از زنان شده . چه برسه به اين كه خيلي بچه است .
نمي دونم بايد يقه كي رو گرفت . تو گوش كي زد ؟ جامعه اي كه همه چي رو تو ي هاله اي احمقانه از شرم پشونده حتي طبيعي ترين و ضروري ترين نيازها رو . يا مملكتي كه امكان سقط حتي براي كساني كه از طريقي كه خودشون نامشروع مي دونن يا حتي بچه هايي كه حاصل تجاوز هستند نمي ده و نمي دونم . واقعا نمي دونم .
يه جمله تو ذهنم مدام مي چرخه " ميترا تو به جاي من بودي با يه دختر بچه حامله چي كار مي كردي ؟"